عشق معنوی3

Hostality is our tradition

دلم می خواست....
نویسنده : محمد هادی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

دلم می خواست هیچ شبی نخوابم تا با ستاره ها همنشین بشم!

دلم می خواست هر روز نه هر سال برایم جشن تولد می گرفتند!

دلم می خواست بچه داشتم زن داشتم!

دلم می خواد وقتی بزرگتر شد پ شیمون نشه که دل کوچیکه رو ترک کرده.

دلم می خواد بیشتر غصه بخورم که معشوغه من ، من رو قبول نداشت.

دارم می ترکم به خاطر این که معشوقه خوبی نبودم !
ای کاش به جای اون دختره ازرائیل رو می دیدم!
دلم می خواست سر افراز باشم پیشه همه و پیشه پدر و مادر و برادر یا شاید خواهر عزیز باشم.

چی می شد خدا من و دو باره قبول کنه؟

دوست دارم با خدا عشق بازی کنم.

این دنیا زیادی سره من و گرم کرده و من خبر از اون بالا ندارم!
بالایی که شاید به عمق وسط زمین باشه.

ساعت نزدیک ۱۰ شب هیچ کس کنار من نیست!

آه! دوست دارم امشب نخوابم

آنقدر می خواهم گریه کنم و افسوس بخورم که سوختم و خاموش نشدم!
آتشی هستم رو به دریا زیره باران می سوزم*** آب باران می ریزد بر روی من اما آتشی هستم که خاموشی درش نیست.

خدا روح و من و عوض کرده می دونم حکمتش این کار و کرده.

دوست دارم وقتی یه فنجان چای می خورم لذت لذت زنده بودن رو حس می کردم.

حتما اونایی که بیشتر از من درد کشیدن خیلی داغونن امام زمان بیا!

تا می گم امام زمان بدنم مور مور میشه چون از کنار من رد میشه خدا رو شکر می کنم که گاهی درجاده طی العرض او قرار می گیرم.اللهم عجل لولیک الفرج.

بیایید به خودمون بگیم یا بفهمونیم حقیقتی رو که وجود داره و اون ((مرگ)) هستش عاقبت ما رو تو قبر می زارن اگه زنده هم بشیم دیگه هوایی نیست قوتی نیست امکان برگشتن نیست.

بیایید در خواب به یکدیگر برسیم.

وعده دیدار من و تو در خواب کوتاه.

وبلاگ دیگرهادی دربلوگ اسکای

وبلاگ دیگرهادی دربلوگ اسکای

2

وبلاگ دیگرهادی

 درپرشین بلاگ۲

Bye....


comment نظرات ()